محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5053

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « آنچه را بالاى اطاق هست بخوان . » گفت : « اى امير مؤمنان چيزى نمىبينم . » گويد : پس سر حاجبان را پيش خواند و گفت : « آنچه را بالاى اطاق نوشته‌اند بخوان . » گفت : « بالاى اطاق چيزى نمىبينم . » گويد : پس منصور دو شهر را بگفت كه بنوشتند . آنگاه به حاجب خويش نگريست و گفت : « آيه اى از كتاب خداى را جل و عز براى من بخوان كه مرا سوى خدا عز و جل مشتاق كند و او چنين خواند : « * ( بِسْمِ الله الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ 1 : 1 ) * . . . * ( وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ 26 : 227 ) * [ 1 ] » يعنى : زود باشد كه كسانى را كه ستم كرده‌اند بدانند كه به كجا بازگشت مىكنند . پس بگفت تا دو فك او را بكوفتند و گفت : « چيزى جز اين آيه نيافتى كه بخوانى ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان همهء قرآن بجز اين آيه از خاطرم رفته بود . » گويد : پس دستور داد از آن منزلگاه حركت كنند كه از آنچه رخ داده بود فال بد زده بود . بر اسبى نشست و چون به دره اى رسيد كه آن را سقر گويند و آخرين منزل راه مكه بود اسب او را بينداخت كه پشتش بشكست و بمرد و در بئر ميمون به خاك رفت . محمد بن عبد الله وابستهء بنى هاشم گويد : يكى از دانشوران و اهل ادب مرا گفت كه هاتفى از قصر ابو جعفر در مدينه به دو بانگ زد كه شنيد كه مىگفت : « قسم به پروردگار سكون و حركت « كه مرگها دام بسيار دارد

--> [ 1 ] سوره شعرا آيه 228